شوخی دستی
زندگی سخته...
سختتر از چیزی که حتی بتونی تصورشو بکنی...
گاهی چنان بازیهای مزخرفی سرت درمیاره که فک میکنی یه جوون پشتکوهیه که بهت پیله کرده و داره باهات شوخیدستی میکنه...
...
اینجا که عملا مدتهاست تعطیله و تار عنکبوت بسته ولی آرشیو سه سالهی اون گوشه لااقل این حسنو داره که نشونم بده چی بودم و چی شدم؛ چی فکر میکردم و به کجا رسیدم...
و همچنان این عمره که داره میگذره و ماییم و زندگی و شوخیدستیهای پشتکوهیش...
پووووووووووووووووووووووف...
دوشنبه بیستوپنجم
یه سال دیگه و یه ولنتاین دیگه
اما نه به رنگ همیشه
ولنتاین امسال با هر سال فرق داره
امسال سبزه
سـبز ســـــــــــــبـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــز
***
چه روزی بشه دوشنبهای که هم بیستوپنجم باشه و هم ولنتاین
اصن جون میده واسه ثبت در تاریخ
پس یه بار دیگه میریم که داشتهباشیم تاریخسازی رو
که به قول اون جمله معروف بچههامون خیال نکنن که ما بیعرضهگان این برهه از تاریخ بودیم.
پ.ن.١. درعین کممحلی و فراموشی، داروگ ما هم یکی دو هفته پیش دو ساله شد.
پ.ن.2. عاشقی؟ دوسش داری؟ ولنتاین هردوتون سبز و شیرین
یکی نیست بگه آخه مگه مجبوری؟!
گاهی اوقات یه حرفی تو گلوت گیر میکنه، قلمبه میشه، راه نفست رو بند میاره، اگه بیرونش نریزی خفهات میکنه و از طرفی دوست نداری پیش اطرافیانت سفرهی دل باز کنی...
وبلاگ خیلی خوب چیزیه واسه اینجور وقتها. میای چهار خط مینویسی، خودت رو خالی میکنی و میری. اما امان از شنگولی وقتی که شروع به کار میکنی و همچین جوگیر بلاگ داشتن هستی که آدرسش رو به همهی اونایی که میشناسی میدی...
اونوقت مگه میشه، مگه میتونی راحت باشی؛ راحت از حرف دلت، از چیزی که تو گلوت گیر کرده بنویسی؛ اصلا راحت لُ.خ.ت بشی و خودِ خودِ خودت باشی؟
تا میای یه چیزی بنویسی و خودت رو سبک کنی، مدام چهرهی اوناییکه میدونی اینجا رو میخونن، که باهاشون اونقدرها راحت نیستی، که رودرواسی داری، که اصلا گیرم یه زمانی باهاشون راحت بودی و الان دیگه نیستی، میاد جلوی چشمت و انگشتات رو قفل میکنه و مجبورت میکنه به خودسا.ن.س.وری...
و اصولا آیا آدمی که مجبور به خودسا.ن.س.وری بشه فرقی داره با آدم مرده؟
و اصلا مگه میشه بود و خودسا.ن.س.ورانه نوشت و خم به ابرو نیاورد و افسردگی نگرفت و سیبزمینیوارانه ادامه داد؟
میشه؟
خوب من نمیتونم؛ یعنی آدمش نیستم!
همین.
ح مثل ...
امروز بعد از سه سال حکمت ماجرایی رو فهمیدم که سه سال پیش برای عملی شدنش کلی برنامهریزی کردهبودم و داشتم طبق برنامه پیش میرفتم که یهو یه اتفاق کوچولو باعث شد تا همهچیز بهم بریزه و نشه طوری که من میخواستم. اون موقع اونقدر حالم خراب بود که تا یه هفته زار میزدم و از بداقبالیم مینالیدم. توی کل این سه سال هم تلخی اون ماجرا با من بود و هروقت یادش میافتادم بههم میریختم.
تا اینکه امروز کاملا اتفاقی به آدمی برخوردم که اولین بار سر همون ماجرا دیدهبودمش و بعد هم پاک فراموشش کردهبودم اما گویا اون آدم منو خوب به یاد داشت و وقتی اصل ماجرای سه سال پیش رو واسم تعریف کرد تازه فهمیدم که چهقـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدر شانس آوردم که اون موقع ماجرا مطابق خواست من پیش نرفته وگرنه معلوم نبود چه بلایی سر من میاومد و الان کجا و توی چه شرایطی بودم.
خلاصه اینکه از ظهر تا حالا همچنان اندر کف حکمت خدا موندم و نمیدونم وقتی رفتم اونور، چهجوری بابت این اتفاق توی روی خدا نگاه کنم و چی بگم بهش که توجیه دیوونهبازیهای اون موقعم باشه...
د.ی.گ.ر.ا.ن
وحشتناکه
که تو بهخاطر دیگران و حرفهای صدتا یه غازشون
خودتو سان...سور کنی.
***
وحشتناکه
که یه عده از دیگران، به بهانهی حرفهای یه عدهی دیگه از دیگران،
مجبورت کنند که خودت رو سان...سور کنی.
***
و یه "دختر ایرانی" بهتناسب موقعیتش بارها با این شرایط روبهرو میشه.
اولی سخته اما دومی آدمو پیر میکنه...
نظرات ()
