I lost my lovely BIRD...
هیفده هیجده ساعت پیش...
خوب بودم و با صدای ویبره گوشیم بیدار شدم. سعید بود؛ همکلاسی. خبر بد داد. یه سطل آب یخ انگار ریختن رو کل هیکلم... از دیشب تصمیمشو داشتم ولی دلم نمیومد... خبر سعید باعث شد تصمیم آخرو بگیرم...
یه کلیک و خلاص...
توییترمو دیاکتیو کردم
دلم نمیومد ولی مجبور شدم؛ این مدت بدجوری وابسته محیطش شدهبودم... هرچند خیلی چیزاش تا حالا عذابم داده بود؛ هرچند خاطره تلخی رو ماه رمضون امسال واسم درست کرد تا عمر دارم فراموش نمیکنم اما عوضش باعث میشد وختایی که سمانه چیزی بروز نمیده حالشو از اونجا رصد کنم... گاهی بهم ریختم و گاهی آرامش گرفتم و گاهی هم حسادت کردم...
درهرحال فعلا دیگه توییتر ندارم تا وختی سایه سیاه خبر بد سعید از رو سرم بره کنار؛ اگر بره...
خستهام... انقدر که دیگه نا و نفسی واسم نمونده
فقط سعی میکنم با توکل دوپینگ کنم که تو اونم کارم تعریفی نداره...
تنها بهانه نوشتن این پست ثبت تاریخ دیاکتیو کردنم بود: سه مهر نود یازده صبح...
شوخی دستی
زندگی سخته...
سختتر از چیزی که حتی بتونی تصورشو بکنی...
گاهی چنان بازیهای مزخرفی سرت درمیاره که فک میکنی یه جوون پشتکوهیه که بهت پیله کرده و داره باهات شوخیدستی میکنه...
...
اینجا که عملا مدتهاست تعطیله و تار عنکبوت بسته ولی آرشیو سه سالهی اون گوشه لااقل این حسنو داره که نشونم بده چی بودم و چی شدم؛ چی فکر میکردم و به کجا رسیدم...
و همچنان این عمره که داره میگذره و ماییم و زندگی و شوخیدستیهای پشتکوهیش...
پووووووووووووووووووووووف...
مثل نیلوفر و ناز
بعضی اتفاقات هستن توی زندگانی، که یهو جفتپا میان وسط روزمرگیهات، و طوری هوش و حواستو درگیر خودشون میکنن که اصن یادت نمیاد زندگیت قبل اون اتفاق چه ریختی بوده و گاهی حتی با خودت میشینی مقایسه میکنی کیفیت زندگیت رو قبل و بعد از اون اتفاق
***
پاییز بود؛ پاییز 89... غرق روزمرگی بودم و زندگی یکنواخت و خاکستری خودم. مدتها بود سری به ادیتور وبلاگم نزده بودم چون مدتها بود چیزی ننوشته بودم؛ خیلی اتفاقی صفحهی ادیتور رو باز کردم و دیدم کامنت جدید دارم. فک کردم "وبلاگ خوبی داری به منم سر بزن"ی باید باشه یا "اگه با تبادل لینک موافقی بگو"یی... اما نه! یه پیام بود؛ یا درواقع یه سلام بود؛ یه سلام نامتعارف و عجیب از یه آدم گمشده، یه آشنای دور؛ سلامی که یهو منو برد به حال و هوای دوازده سیزده سال پیش و پرتم کرد به روزای پر تب و تاب تینایجری... و صاحب سلام فقط یه نشونه گذاشته بود؛ یه آدرس فیسبوکی...
ماجرا ظاهرا شبیه یه شوخی بود ولی واقعیت داشت. فرفر و توییتر و وبلاگ و فیسبوک دست به دست هم دادهبودن تا ما دوباره "ما" بشیم؛ شاید هم نه، "ما"تر بشیم؛ چه، اون "ما" شدن دوازده سیزده سال پیش از روی اجبار بود و ناخواسته اما این یکی هرچند جرقهاش برحسب اتفاق، اما کاملا آگاهانه بود و خودخواسته.
همدیگرو شناختیم، توی پسکوچههای دنیای مجازی بهم وصل شدیم، صدای همو بعد از سالها شنیدیم و هرلحظه بهم نزدیکتر شدیم تا اینکه بالاخره یه روز از روزای آخر زمستون همدیگرو دیدیم و رشتهی نازک بینمون رو گره زدیم و محکم کردیم...
شیش ماه گذشت از اون جرقهی اولیه؛ شیش ماه پرماجرا... روزا و هفتههای اولم به بازسازی تصویر قدیمی آدمی گذشت که ممکن بود توی این سالها کلی تغییر کردهباشه و کلا آدم دیگهای شده باشه. روزای بعد اما حس کردم نه، این آدم همونیه که سالها پیش گمش کردم – با همون مختصات، همون روحیات – بعد ذرهبین گرفتم دستم و رفتم به اکتشاف قسمتهایی که همون موقع هم از دیدم مخفی موندهبودن... و کمکم شناختمش. شناختمش و هرروز شیفتهاش شدم؛ شیفتهترش شدم.
قصه سر هم نمیکنم، اسطوره نمیسازم، نمیگم فرشته، چراکه انسان، انسانه و به طبع انسان بودنش، فرشته نیست و نمیتونه باشه، اما فرشتهخصال، چرا...
یکی مثل آدمی که این روزها به تکتک لحظههام رنگ و بوی دیگهای داده، آدمی که با اومدنش "سارا"ی دیگهای رو توی وجودم نشونم داده، آدمی که شده سمبل روزها و سالهای قشنگی که ازدستدادنشون حسرت همیشگیم بود...
بیخیال! اگر تا حالا تجربه بودن کنار یه دوست واقعی رو داشته باشید احساس منو نسبت به #سمانه درک میکنید و اگر نداشته باشید کنار هم چیدن اینهمه صوت و آوا و صامت و مصوت بیفایدهاس.
ای کاش داشته باشید...
* عنوان پست، برگرفته از یکی از معروفترین شعرهای "فریدون مشیری"
دوشنبه بیستوپنجم
یه سال دیگه و یه ولنتاین دیگه
اما نه به رنگ همیشه
ولنتاین امسال با هر سال فرق داره
امسال سبزه
سـبز ســـــــــــــبـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــز
***
چه روزی بشه دوشنبهای که هم بیستوپنجم باشه و هم ولنتاین
اصن جون میده واسه ثبت در تاریخ
پس یه بار دیگه میریم که داشتهباشیم تاریخسازی رو
که به قول اون جمله معروف بچههامون خیال نکنن که ما بیعرضهگان این برهه از تاریخ بودیم.
پ.ن.١. درعین کممحلی و فراموشی، داروگ ما هم یکی دو هفته پیش دو ساله شد.
پ.ن.2. عاشقی؟ دوسش داری؟ ولنتاین هردوتون سبز و شیرین
یکی نیست بگه آخه مگه مجبوری؟!
گاهی اوقات یه حرفی تو گلوت گیر میکنه، قلمبه میشه، راه نفست رو بند میاره، اگه بیرونش نریزی خفهات میکنه و از طرفی دوست نداری پیش اطرافیانت سفرهی دل باز کنی...
وبلاگ خیلی خوب چیزیه واسه اینجور وقتها. میای چهار خط مینویسی، خودت رو خالی میکنی و میری. اما امان از شنگولی وقتی که شروع به کار میکنی و همچین جوگیر بلاگ داشتن هستی که آدرسش رو به همهی اونایی که میشناسی میدی...
اونوقت مگه میشه، مگه میتونی راحت باشی؛ راحت از حرف دلت، از چیزی که تو گلوت گیر کرده بنویسی؛ اصلا راحت لُ.خ.ت بشی و خودِ خودِ خودت باشی؟
تا میای یه چیزی بنویسی و خودت رو سبک کنی، مدام چهرهی اوناییکه میدونی اینجا رو میخونن، که باهاشون اونقدرها راحت نیستی، که رودرواسی داری، که اصلا گیرم یه زمانی باهاشون راحت بودی و الان دیگه نیستی، میاد جلوی چشمت و انگشتات رو قفل میکنه و مجبورت میکنه به خودسا.ن.س.وری...
و اصولا آیا آدمی که مجبور به خودسا.ن.س.وری بشه فرقی داره با آدم مرده؟
و اصلا مگه میشه بود و خودسا.ن.س.ورانه نوشت و خم به ابرو نیاورد و افسردگی نگرفت و سیبزمینیوارانه ادامه داد؟
میشه؟
خوب من نمیتونم؛ یعنی آدمش نیستم!
همین.
نظرات ()
