قاصد روزان ابری، داروگ

غرناله!

دیگه کم‌کم دارم از تعطیلات خسته می‌شم. تا دو روز پیش هی غر و ناله می‌کردم که آی ملت خسته شدم، هیجده ساله دارم درس می‌خونم، زیر فشار درس کمرم شکست (مدارکش هم موجوده!) حالا تا دو روزه درس و مشق تعطیله و مخم داره یه هوایی می‌خوره باز ناله‌ام دراومده از بیکاری!

دو هفته پیش که امتحانا تموم شد و راهی خونه شدم جو تعطیلات گرفتم و کلی برنامه ریختم واسه این دو سه هفته. اول از همه کمبود خواب این مدت رو جبران کردم (والا جبران که چه عرض کنم، فکرکنم یه مقداری هم خواب اضافی ذخیره کردم توی کوهان‎م واسه روز مبادا!) بعدش هم کلی کتاب خوندم، خونه‌ی هرکی که دلم واسش تنگ شده بود رفتم، با دوستای قدیمی‌م قرار گذاشتم، حتی کارم به جایی رسید که سحرخیز شدم و اهل پیاده‌روی صبح‌گاهی توی پارک! البته همه‌ی اینا بجز اون نود ساعت در روزه که توی اینترنت می‌چرخم (نمونه‌اش همین الان که ساعت سه صبحه و من هنوز اینجام!) حالا با همه‌ی این تفاسیر دلم هوس کلاس و درس و مشق و جزوه کرده...

البته نه اینکه خودم کار و زندگی نداشته باشم، که هم پایان‌نامه‌ام مونده و هنوز طرفش نرفتم که ببینم چی به چیه، هم اینکه خیر سرم دو هفته دیگه کنکور دکترا دارم و هم‌کلاسی‌هام شش ماهه دارن خودشون‌و می‌کشن واسه قبولی، اما چیزی که هست درحال حاضر عمرا حوصله‌ی کار علمی تحقیقاتی ندارم. اینی هم که می‌گم دلم درس و مشق می‌خواد بیشتر منظورم سر کلاس رفتن و مخصوصا جلسه‌ی اول هر ترمه که به معرفی واحد می‌گذره و هیجان درس جدید و جزوه‌ی جدید. حالا ببینید همین آدمی که الان اینجاست اگه دو روز دیگه که افتاد توی گود نوشتن پایان‌نامه، باز نیومد بگه آآآآآی ملت من خسته شدم و دلم تعطیلات می‌خواد؟

   + سارا ; ۳:۱٥ ‎ق.ظ ; جمعه ٢۳ بهمن ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()

...

 ...

در آن دوران

در ایران‌شهر

همه روزش چو شب‌ها تار

همه شب‌ها ز غم سرشار

 

نه در روزش امیدی بود

نه شامش را سحرگاه سپیدی بود

نه یک دل در تمام شهر شادان بود

خوراک صبح و ظهر و شامِ مارانِ دو کتف اژدهاک پیر

مدام از مغز سرهای جوانان

                  - این جوان‌مردان- ایران بود

 

     - جوانان را به سر شوری‌ست توفان‌زا

     - امید زندگی در دل

     - ز بندِ بندگی بیزار

و این را آژدهاک پیر می‌دانست

از این‌رو بیشتر بیم و هراسش از جوانان بود

...

...

حمید مصدق. درفش کاویان. 1340

   + سارا ; ۳:٢٦ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()

بعضی روزها

بعضی روزها هستند، روزهایی که هرچند بُر خوردند توی این هشتاد و هشت لعنتی، اما رنگ و بوی هشتاد و هشتی ندارند. روزهایی که شامه‌ی قوی نمی‌خواد تا حس کنی عطر زندگی رو که توی فضا پخش می‌کنند، که یه نقطه‌ی عطف هستند میون این روزهای سرد و خاکستری.

دیروزِ من‌م یکی از همین روزها بود. روزی که صبح‌ش با یه اس‌ام‌اس شروع شد:

 " سلام خاله سارا. من امروز ده روزه می‌شم. نمیخوای بیای من‌و ببینی؟"

همین یه جمله من‌و برد به سال 76 و خل‌بازی‌های دو تا دختر نوجوون که هر روز نوبت یکی‌شون بود که کل مدرسه رو بذاره رو سرش...

 حالا اول صبحی یه اس‌ام‌اس اومده و می‌گه دوست شیطون دوازده سال پیش، مامان شده و از من می‌خواد که برم به دیدن آقا کوچولوی تازه‌واردش.

آقا کوچولویی که اومد تا به‌من یادآوری کنه که هشتادوهشت فقط سال مرگ و زشتی نیست؛

که اگه خوب نگاه کنم، چندان سخت نیست پیدا کردن رگه‌های نور و زندگی؛

که "هنوزم میشه قربانی این وحشت منحوس نشد"؛

که "تا شقایق هست زندگی باید کرد"؛

که به‌قول کتابای عربی‌مون "الیس الصبح بقریب؟"

آقا کوچولو خوش اومدی...

   + سارا ; ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()

داروگ یک ساله

یکسال، پنجاه و دو تا پست. یعنی حدودا هفته‌ای یک پست.

این یک سال لااقل این فایده رو داشت که بفهمم نوشتن دغدغه‌ام نیست، صرفا یکی از دوست‌داشتنی‌های زندگی‌مه. از اون دسته دوست‌داشتنی‌هایی که گاهی دل هواشو می‌کنه و گاهی راحت از کنارش رد می‌شی...

توی این یک سال به‌واسطه‌ی داروگ دوستایی پیدا کردم، اتفاقاتی رو تجربه کردم اما تاثیر مستقیم و پررنگی روی سیکل زندگی‌م نداشت. در هر حال قورباغه‌ی ما هم یکساله شد، به همین راحتی...!

   + سارا ; ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٢ بهمن ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()

آی مرغک خیال آروم‌تر

گاهی اوقات که مخ‌م از بیکاری هنگ می‌کنه و یه ندای درونی نهیب می‌زنه اگه یه سوژه‌ی تپل واسه تفکر و تامل گیر نیاری عنقریب مخت می‌پُکه، می‌نشینم یه گوشه و سعی می‌کنم خودم‌و توی پیری تصور کنم. یعنی مثلا حدود سال 1428...

***

 توی این چهل سال سارا تبدیل شده به یه پیرزن شصت و چهار ساله‌ی پرحرف غرغرو که بچه‌(هاش) رو سر و سامون داده و دو سه سالی هم میشه که بیوه شده (آخی)! هرچند خیر سرش درس‌خونده و دانشگاه‌رفته‌ی مملکت بوده اما دخترش رو چهارده سالگی و پسرش رو هفده سالگی فرستاده خونه‎ی بخت که مث خودش تا بیست و چند سالگی درگیر بحران زوج‌یابی نباشن!! اینجاست که می‌گن درس و مدرک تاثیری روی فهم آدم نداره و حتی اگه هیجده نوزده سال درس خونده‌باشی اما شعور درست و حسابی نداشته باشی ممکنه وسط قرن بیست و یک باز در مورد ازدواج بچه‌هات به‌شیوه‌ی اجدادت عمل کنی...

قیافه‌اش کلی عوض شده؛ آدمی که یه زمانی با 167 سانتی‌متر قد فکر می‌کرد کوتوله است و همیشه یکی دوسانت‌ی از خدا طلب داشت حالا خمیده شده و به‌زور به 164 می‌رسه. پلک‌هاش افتاده و صورتش پر از چین و چروکه؛ انگار نه انگار که از بیست‌و دو، سه سالگی نصف پول توجیبی‌ش رو می‌داده محلول صورت و کرم دور چشم می‌خریده!

اما به‌لطف رنگ مو هنوز نذاشته گرد پیری روی موهاش که همیشه مدل گرد کوتاه‌شون می‌کنه بنشینه. نوه‌ها یادشون نمیاد هیچ‌وقت "مامان سارا" رو با موی بلند دیده باشن و همیشه با حسرت به عکس‌های جوونی و ژست‌های آبدوغ خیاری مامان بزرگشون نگاه میکنن. مامان بزرگه هم تا گوش مفت گیر میاره آلبوم عکس‌ش رو میاره و شروع میکنه به تعریف کردن ماجرای هر عکس برای هزارمین بار. نه این‌که آلزایمر داشته باشه، که از جوونیش معتاد کافئین بوده و مثل این‌که توی این یه مورد دکترا راست می‎‌گفتن، اما معتقده بعضی از مسائل به‌خاطر اهمیتی که دارن باید مدام تکرار بشن و لابد خاطرات جوونی "مامان سارا" هم جزء همون مسائل مهم و حیاتی‌ه. مخصوصا وقتی‌که پای ماجراهای هزار و سیصد و هشتاد و هشت میاد وسط و افتخارش به این که نقش داشته توی تاریخ‌ی که حالا نوه‌ها توی کتابا می‌خونن. این وسط نوه‌ها هم با این‌که خوب بلدن چه‌طوری بپیچونن‌ش اما گاهی اوقات گیر میفتن و مجبور می‌شن دو سه ساعتی همه‌ی کارهاشون‌و کنسل کنن تا وراجی‌های پیرزن تموم بشه... (مرسی محبوبیت!!!)

خلاصه با این‌که چهل سال پیش یه تستی توی فیس‌بوک بهش گفته‌بود که سر چهل و دو سالگی و توی یه تصادف می‌میره اما همچنان دو دستی دنیا رو چسبیده و خیال نداره به این راحتی از زندگی دل بکنه. تازه خبر ندارین که جدیدا فکر تجدید فراش افتاده توی سرش و همین شب جمعه قراره بره خواستگاری آقا غضنفر. آره دیگه خدا رو شکر در حال حاضر به‌قول اون ترانه قدیمی‌ه "همه‌چی آرومه" و تنها معضل زندگی‌ش اینه که می‌ترسه ماجرای آشنایی توی چت و قرار توی پارک‌ش با غضنفر واسه نوه‌ها بدآموزی داشته باشه...

   + سارا ; ٤:٠۸ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()

نقطه ته خط

آخرین امتحان هم تموم شد؛ یک ساعت و بیست دقیقه‌ی پیش.

دلم تنگه؛

بیرون داره برف میاد. چه عجب!

   + سارا ; ۱:٤٧ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٦ بهمن ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()

نه خیلی دور

می‌بینم روزی رو که سر اومد زمستون و یار دبستانی، بارونی کنه چشم‌های یه نسل میان‌سال رو به یاد هشتاد و هشت‌ی که هر روزش رنگ و بوی سیاست داشت...

   + سارا ; ٦:٥۸ ‎ب.ظ ; جمعه ٢ بهمن ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()