یکی نیست بگه آخه مگه مجبوری؟!

گاهی اوقات یه حرفی تو گلوت گیر می‌کنه، قلمبه می‌شه، راه نفس‌ت رو بند میاره، اگه بیرون‌ش نریزی خفه‌ات می‌کنه و از طرفی دوست نداری پیش اطرافیان‌ت سفره‌ی دل باز کنی...

وبلاگ خیلی خوب چیزیه واسه این‌جور وقت‌ها. میای چهار خط می‌نویسی، خودت رو خالی می‌کنی و می‌ری. اما امان از شنگولی وقتی که شروع به کار می‌کنی و همچین جوگیر بلاگ داشتن هستی که آدرسش رو به همه‌ی اونایی که می‌شناسی می‌دی...

اون‌وقت مگه می‌شه، مگه می‌تونی راحت باشی؛ راحت از حرف دلت، از چیزی که تو گلوت گیر کرده بنویسی؛ اصلا راحت لُ.خ.ت بشی و خودِ خودِ خودت باشی؟

تا میای یه چیزی بنویسی و خودت رو سبک کنی، مدام چهره‌ی اونایی‌که می‌دونی این‌جا رو می‌خونن، که باهاشون اون‌قدرها راحت نیستی، که رودرواسی داری، که اصلا گیرم یه زمانی باهاشون راحت بودی و الان دیگه نیستی، میاد جلوی چشم‌ت و انگشتات رو قفل می‌کنه و مجبورت می‌کنه به خودسا.ن.س.وری...

و اصولا آیا آدمی که مجبور به خودسا.ن.س.وری بشه فرقی داره با آدم مرده؟

و اصلا مگه می‌شه بود و خودسا.ن.س.ورانه نوشت و خم به ابرو نیاورد و افسردگی نگرفت و سیب‌زمینی‌وارانه ادامه داد؟

می‌شه؟

خوب من نمی‌تونم؛ یعنی آدم‌ش نیستم!

همین.

/ 0 نظر / 39 بازدید