ح مثل ...

امروز بعد از سه سال حکمت ماجرایی رو فهمیدم که سه سال پیش برای عملی شدنش کلی برنامه‌ریزی کرده‌بودم و داشتم طبق برنامه پیش می‌رفتم که یهو یه اتفاق کوچولو باعث شد تا همه‌چیز بهم بریزه و نشه طوری که من می‌خواستم. اون موقع اون‌قدر حالم خراب بود که تا یه هفته زار می‌زدم و از بداقبالی‌م می‌نالیدم. توی کل این سه سال هم تلخی اون ماجرا با من بود و هروقت یادش می‌افتادم به‌هم می‌ریختم.

تا این‌که امروز کاملا اتفاقی به آدمی برخوردم که اولین بار سر همون ماجرا دیده‌بودم‌ش و بعد هم پاک فراموشش کرده‌بودم اما گویا اون آدم من‌و خوب به یاد داشت و وقتی اصل ماجرای سه سال پیش رو واسم تعریف کرد تازه فهمیدم که چه‌قـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدر شانس آوردم که اون موقع ماجرا مطابق خواست من پیش نرفته وگرنه معلوم نبود چه بلایی سر من می‌اومد و الان کجا و توی چه شرایطی بودم.

خلاصه این‌که از ظهر تا حالا هم‌چنان اندر کف حکمت خدا موندم و نمی‌دونم وقتی رفتم اون‌ور، چه‌جوری بابت این اتفاق توی روی خدا نگاه کنم و چی بگم بهش که توجیه دیوونه‌بازی‌های اون موقع‌م باشه...

/ 0 نظر / 9 بازدید